در نظریه کلاسیک حقوق بینالملل، اصل «وفای به عهد» (Pacta Sunt Servanda) به عنوان ستون اصلی نظام معاهدات شناخته میشود. بر اساس این اصل، دولتها موظفند تعهداتی را که پذیرفتهاند اجرا کنند. با این حال تجربه تاریخی روابط بینالملل نشان میدهد که در عرصه سیاست، این اصل به تنهایی تضمین کننده پایبندی دولتها به تعهداتشان نبوده و درواقع، فاصله قابل توجهی میان منطق حقوقی معاهدات و واقعیتهای ژئوپلیتیکی نظام بینالملل وجود دارد.
در عمل، رفتار دولتها – بهویژه قدرتهای بزرگ- بیش از آنکه تابع تعهدات حقوقی باشد، تابع محاسبات قدرت و هزینه است. بررسی عملکرد ایالات متحده در دهههای گذشته نشان میدهد که واشنگتن در مواردی که خروج از توافق هزینه محدودی برایش داشته، بارها از تعهدات خود فاصله گرفته است. در مقابل، در شرایطی که نقض یک توافق میتوانست پیامدهای امنیتی یا اقتصادی قابل توجهی ایجاد نماید، آمریکا تمایل بیشتری به حفظ آن توافق از خود نشان داده است.
از این منظر، در روابط ژئوپلیتیکی باقدرتهای بزرگ مخصوصاً آمریکا، مسئله اصلی «متن توافق» نیست؛ بلکه «هزینه نقض توافق» است.
سوابق خروج آمریکا از توافقهای بینالمللی: مرور سیاست خارجی آمریکا در چند دهه اخیر نشان میدهد که این کشور در موارد متعددی از توافقهای مهم بینالمللی خارج شده است. ویژگی مشترک بسیاری از این موارد آن بوده است که هزینه راهبردی خروج از آن توافق برای واشنگتن نسبتاً محدود بوده است.
یکی از مهمترین نمونهها، خروج آمریکا از برنامه جامع اقدام مشترک (برجــام) در سال 2018 است. این توافق پس از مذاکرات طولانی میان ایران و قدرتهای جهانی در سال 2015 منعقد شد و با قطعنامه 2231 شورای امنیت سازمان ملل متحد نیز تأیید گردید. در آن خصوص هرچند آژانس بینالمللی انرژی اتمی در گزارشهای متعدد پایبندی ایران به تعهداتش را تأیید کرده بود، اما با این حال دولت آمریکا به صورت یکجانبه از توافق خارج شد. واکنش محدود جامعه بینالمللی و نبود سازوکارهای مؤثر برای تحمیل هزینه به واشنگتن موجب شد که خروج از توافق برای آمریکا هزینه راهـبردی قابل توجهی در پی نداشته باشد.
نمونه دیگر، خروج از پیمان اقلیمی پاریس در سال 2017 بود. این توافق که یکی از مهمترین چارچوبهای همکاری جهانی در حوزه تغییرات اقلیمی محسوب میگردد، توسط دولت آمریکا به راحتی کنار گذاشته شد، بدون آنکه پیامدهای تعیینکنندهای برای این کشور ایجاد نماید.
در حوزه امنیتی نیز موارد متعدد و مشابهی وجود دارد. پیمان آسمانهای باز ( Open Skies Treaty) که برای افزایش شفافیت نظامی میان کشورهای عضو طراحی شده بود، در سال 2020 توسط آمریکا بهصورت یکطرفه ترک شد. لذا با یک بررسی اجمالی میتوان دریافت که در تمام این موارد یک الگوی رفتاری مشترک قابل مشاهده وجود دارد؛ هرجا که هزینه نقض توافق پایین بوده، واشنگتن در ترک توافق اندکی درنگ و تردید ننموده است.
نمونههایی از پایبندی آمریکا؛ وقتی هزینه نقض بالا است: در مقابل، تاریخ روابط بینالملل نمونههایی از معاهدات را نیز ارائه میدهد که در آنها ایالات متحده برای دورههای طولانی به معاهدات خود پایبند مانده است. بررسی این موارد نشان میدهد که عامل مشترک در تمام آنها وجود هزینههای راهبردی قابل توجه در صورت نقض توافق بوده است.
نمونه بارز این مسئله توافقهای کنترل تسلیحات هستهای میان آمریکا و اتحاد جماهیر شوروی سابق در دوران جنگ سرد است. توافقات SALT در دهه 1970 و پیمانهای START در دهههای بعدی برای محدودسازی رقابتهای هستهای طراحی شده بودند. آمریکا برای سالها به این توافقات پایبند بود، زیرا طرف تعهد یک کشور قدرتمند بود و نقض آنها میتوانست خطر رقابت تسلیحاتی غیرقابل کنترل و حتی رویارویی هسـتهای میان دو ابرقدرت جهانی را افزایش دهد.
نمونه دیگر، چارچوب روابط آمریکا و چین پس از دهه 1970 است. از زمان عادیسازی روابط در سال 1979، واشنگتن برای دههها است که به چارچوب کلی سیاست «چین واحد» پایبند مانده است که قدرت اقتصادی چین و پیامدهای بالقوه بیثباتی در شرق آسیا از عوامل مهم در حفظ این چارچوب بودهاند.
همچنین پیمان آتلانتیک شمالی (ناتو) یکی دیگر از پایدارترین تعهدات امنیتی آمریکا در هفتاد سال گذشته میباشد. دلیل اصلی این امر آن است که این پیمان بخشی از معماری امنیتی گستردهای است که توازن قدرت در اروپا را شکل میدهد و نقض آن میتواند پیامدهای گسترده امنیتی برای آمریکا ایجاد نماید.
این موارد نشان میدهد که در جایی که هزینه نقض تعهد بالا باشد، حتی قدرتهای بزرگ نیز تمایل بیشتری به حفظ تعهدات خود دارند.
منطق قدرت در پایبندی به توافقات: تحلیل تجربه تاریخی روابط بینالملل نشان میدهد که پایداری توافقهای ژئوپلیتیکی معمولاً بر سه عامل اصلی؛ موازنه قدرت، هزینه بالای نقض عهد و وجود منافع راهبردی متقابل استوار است. اگر یکی از طرفین توافق در موقعیت برتری قرار داشته باشد و طرف مقابل توان ایجاد هزینه قابل توجهی را نداشته باشد، انگیزه پایبندی به توافق کاهش خواهد یافت و نیز هرچه خروج از توافق بتواند پیامدهای امنیتی، اقتصادی یا ژئوپلیتیکی بیشتری ایجاد نماید، احتمال حفظ آن توافق بیشتر خواهد بود و نکته بسیار مهم دیگر این است که توافقی که بخشی از یک نظم گستردهتر امنیتی یا اقتصادی بوده و دارای منافع راهبردی متقابل چه در بحث امنیتی و یا در خصوص مسائل اقتصادی باشد معمولاً دوام بیشتری خواهد داشت.
درواقع تجربه تاریخی نشان میدهد که توافقات پایدار نه صرفاً بر پایه اعتماد سیاسی، بلکه بر پایه محاسبه دقیق هزینهها شکل میگیرد.
قابلیت نظامی ایران در جنگ نامتقارن: در ادبیات راهبردی روابط بینالملل، برخی مؤلفهها میتوانند هزینه نقض یک توافق را به طور قابل توجهی افزایش دهند. یکی از این عوامل، توان نظامی بازدارندگی نامتقارن است. در مواجهه با قدرتهای بزرگ مثل آمریکا که دارای توان و انباشت تسلیحاتی بیشتری میباشند، یکی از ابزارهای کارآمد و تأثیرگذار در بازدارندگی، داشتن توان نظامی کارآمد در جنگهای نامتقارن و ترکیبی است که ایران در جنگ تحمیلی دوم و مخصوصاً سوم، با بهرهگیری از توان موشکی و پهپادی پیشرفته و قابل توجه بومی و قابل انعطاف خود و نیز قابلیت استفاده هوشمندانه از آنها علیه نقاط تأثیرگذار نظامی و اقتصادی دشمن، توانست هزینه هرگونه تقابل نظامی را برای آمریکا و متحدانش در ابعاد نظامی و اقتصادی افزایش دهد.
تنگه هرمز، اهرم ژئوپلیتیکی ایران: عامل مهم دیگر بازدارنده در ادبیات راهبردی روابط بینالملل، موقعیت ژئوپلیتیکی حساس است. در نظام بینالملل برخی گذرگاههای حیاتی انرژی و تجارت جهانی – مانند تنگههای راهبردی – نقشی تعیینکننده در ثبات اقتصاد جهانی دارند و هرگونه بیثباتی در چنین نقاطی میتواند آثار فوری و وسیع بر بازارهای جهانی انرژی، تجارت و حتی امنیت غذایی داشته باشد و به همین دلیل نقش این نقاط استراتژیک در محاسبات قدرتهای بزرگ اهمیت ویژهای دارد که یکی از این گلوگاههای حساس، تنگه هرمز است. این شاهرگ حیاتی انرژی، اقتصاد و زنجیره تأمین، محل عبور بیش از یکپنجم انرژی جهان و قسمت عمده LNG و کودهای شیمیایی کشاورزی و نیز مواد بنیادین صنعتی تأثیرگذار میباشد. تنگه هرمز واقع در امتداد فلات ایران و جزوی لاینفک از این فلات و به لحاظ جغرافیایی و حقوقی در مالکیت ایران بوده و
قسمت اعظمی از مسیر عبور و مرور این تنگه، واقع در آبهای سرزمینی کشورمان میباشد. ایران با دارا بودن وسیعترین ساحل و بیشترین احاطه براین تنگه و نیز بنا بر حقوق ذاتی خود، به دلیل حمله غیرقانونی آمریکا و متحدانش و تغییر شرایط امنیتی منطقه، با در دست گرفتن نبض این شریان انرژی و اقتصاد جهانی، این قابلیت را یافت که از این اهرم قوی با تأثیرگذاری فوری و جهانی، برای افزایش هزینههای امنیتی و اقتصادی در مقابل زیادهخواهیهای آمریکا استفاده نماید.
توان هستهای، ظرفیت راهبردی بالقوه: در کنار دو عامل پیشگفته، در ادبیات بازدارندگی کنونی ظرفیتهای راهبردی بالقوه در حوزه فناوری هستهای نیز قطعاً ً نقش بسزا و غیرقابلانکاری میتواند داشته باشد، جایی که مفهوم «ابهام هسـتهای» یا «ظرفیت بالقوه» بیشتر نمود مییابد؛ وضعیتی که در آن یک کشورِ دارای دانش فنی لازم و زیرساخت صنعتی و ذخایر کافی مواد هستهای، در سطحی از توان و فناوری قرار میگیرد که در صورت تغییر شرایط امنیتی و سیاسی و تبعا «تغـییر دکترین نظری و عملی هستهای کشور»، امکان توسعه سریع و فوری ظرفیت هستهای را تا سطح «بازدارندگی عمـلی» داشته باشد و بیشک وجود و حفظ چنین ظرفیتی است که به همراه سایر مؤلفههای پیشگفته، در موقعیتی که «تنشها به حداکثر ظرفیت ممکن میرسد» درک متفاوتی از هزینه تقابل را برای طرف مقابل ایجاد نموده، هزینه فایده تصمیمات راهبردی را برای دشمن بشدت افزایش داده و یک عامل قوی بازدارنده در سطوح حداکثری تنش باشد.
فارغ از تمام تئوریهای نظری که عمدتاً بر خواسته از افکار سادهانگارانه و تئوریک میباشد، با توجه به چالشها و مصائبی که ایران در موضوع عضویت و پایبندی به (NPT) در تمام سالهای گذشته با آن مواجه بوده و این موضوع، با برخوردهای تبعیضآمیز و دوگانه و نیز لفاظیها ی غیرمسئولانه و شیطنت مدیر آژانس، بارها بهانهای جهت تحریم، تهدید و حتی اخیراً نیز دستآویزی برای تجاوز نظامی به کشور قرار گرفته، در شرایط فعلی و با یک رویکرد واقعگرایانه، ورود کشور به یک «ابهام هستهای»، ضمن برخورداری از دانش فنی بومی و دارا بودن منابع کافی از مواد هستهای با غنای لازم و نیز توان فنی افزایش فوری سطوح غنیسازی و امکان «تغییر دکترین هسـتهای کشور»، بهواسطه تهدید یا اقدام نسنجیده دشمن، میتواند یک عامل بازدارنده بسیار قوی و مؤثر مخصوصاً در مواقع احتمال افزایش تنش در سطوح بالا و ورود به «تهدیدات هستهای» از سوی طرف مقابل بوده و در معادلات و محاسبات راهبردی آنها قطعاً اثرگذار باشد، کما اینکه حمله آمریکا به تأسیسات هستهای کشور در جنگ دوازده روزه و ابهام در سرنوشت مقدار قابل توجهی اورانیوم با غنای بالا و نیز وقوع رخدادهای مهم سیاسی و امنیتی اخیر، ایران را وارد سطح و لایهای معنادار از این ابهام و بازدارندگی هستهای نموده تا حدی که این موضوع در کنترل ادبیات تهدیدی دشمن نیز اثرگذار بوده است.
نتیجه: مرور تجربه تاریخی نشان میدهد که پایبندی ایالات متحده به توافقات سیاسی و امنیتی، بیش از آنکه تابع اصول انتزاعی حقوق بینالملل و قولهای دیپلماتیک باشد، تابعی از محاسبات قدرت و هزینه بوده و در مواردی که خروج از توافق هزینه محدودی داشته، آمریکا به راحتی و بدون درنگ از تعهدات خود فاصله گرفته است؛ اما در مواردی که نقض توافق میتوانست ایجادکننده بیثباتیهای راهبردی جدی چه در بعد اقتصادی و چه در بعد امنیتی باشد، آمریکا پایبندی بیشتری از خود نشان داده است.
ایران در جنگ تحمیلی سوم در مقابل آمریکا و همپیمانهایش ضمن مقاومت خیرهکننده با تکیه بر توان بومی پویای نظامی در حوزه موشکی و پهپادی و استفاده هوشمندانه از این توان، چه در نحوه و حجم بهکارگیری و چه در هدف قرار دادن هوشمندانه مراکز نظامی و امنیتی و اقتصادی دشمن، و نیز در اختیار گرفتن مدیریت تنگه هرمز و تغییر دکترین و رژیم حقوقی این شاهرگ حیاتی انرژی و اقتصاد جهانی، چیرگی و برتری شگرف و هوشمندانهای در جنگ ترکیبی نامتقارن از خود نشان داده و این مهم به انضمام یک ساختار حاکمیتی مستحکم چندلایه و ترمیمپذیر و روحیه مقاومت ملیگرایی مذهبی مردم، ایران را تبدیل به یک ابرقدرت جهانی بلامنازع و شکستناپذیر نموده است که میتواند قابلیت اثرگذاری فوری و وسیعی بر معادلات امنیتی بینالمللی و اقتصاد جهانی داشته باشد. افزون بر آن، ابهام در سرنوشت مقادیر قابل توجه اورانیوم با غنای بالا و نیز توان فنی بومی و پویای ایران در افزایش فوری سطوح غنیسازی و احتمال تغییر دکترین هستهای کشور بهواسطه تهدیدات یا اقدامات نسنجیده از سوی دشمن، تکملهٔ بازدارندهای در جهت کنترل صعود از نردبان تنش برای طرف مقابل گردیده است. بهگونهای که دشمنی که به هیچ قاعده حقوقی و اولیهترین اصول اخلاقی و انسانیای در مخاصمات پایبند نیست، حتی در ادبیات تهدیدی خود نیز، جانب احتیاط را در بهکارگیری الفاظ و کلمات به کار میگیرد.
با توجه به اینکه در هر وضعیت تنش آمیز میان قدرتها، یکی از ابزارهای اساسی برای مدیریت بحران و جلوگیری از تشدید بیشتر درگیری، توافقات سیاسی و امنیتی است، لذا ایجاد فضای مناسب مذاکره بین آمریکا و ایران میتواند نقش تعیینکنندهای در اتمام پایدار تنشها ایفا نماید، اما همانطور که پیشتر نیز تاکید شد بر آن گردید و بنا بر مرور سابقه تاریخی بدعهدیهای آمریکا، برای اتمام تنش و حلوفصل مخاصمات و نیز ایجاد بازدارندگی فعال و مؤثر، اتکای صرف به چارچوبهای حقوقی یا وعدههای دیپلماتیک یک «خوشبینی سادهلوحانه» بوده و به هیچ وجه نمیتواند ضامن پایداری توافقات و ایجاد صلح و امنیت پایدار باشد و آنچه درنهایت توافق احتمالی را میتواند پایدارتر نماید، شکلگیری شرایطی است که در آن، نقض تعهد برای طرف آمریکایی چه در بعد تلفات انسانی و نظامی و چه در بعد اقتصادی و ریسکهای امنیتی، هزینههای سنگینی در بر داشته باشد.
ضمن تاکید بر این موضوع که در وهله کنونی از درگیری، با وجود سانسور سازمانیافته حاکم بر اعلام میزان تلفات جانی، «آمریکا هنوز تلفات جانی کافی و بازدارندهای را متحمل نگردیده» و نیز با دروغ و روایتسازی و درمانهای مقطعی و نیز همکاریهای مخفیانه برخی کشورهای عربی تولیدکننده نفت، «توانسته است تا حدودی هزینههای اقتصادی را برای خود خفیفتر نماید»، لذا بدیهی است که لازمه دستیابی به فضای اولیه برای یک «مذاکره متوازن»، در وهله نخست تحمیل هزینههای انسانی و اقتصادی اثرگذارتر بر آمریکا و متحدان منطقهای و فرا منطقهایاش است که این دو مهم با حفظ و ارتقاء و بکار گیری حسابشدهتر و هوشمندانهتر قابلیتهای جنگ نامتقارن ازجمله پهپاد و موشکها در مخاصمه احتمالی آتی و نیز در تثبیت مستحکمتر رژیم حقوقی جدید در تنگه هرمـز و حفظِ کنترل آن توسط ایران محقق خواهد شد.
افزون بر دو مورد پیشگفته، خروج از (NPT) یا تعلیق و محدودسازی همکاریها با آژانس و ورود به یک ابهام هستهای با حفظ توان و ذخایر راهبردی اورانیوم غنیشده، قطعاً میتواند به عنوان یک اهرم بازدارندگی نهایی و اثرگذار مخصوصاً در مواقع ایجاد سطوح بسیار بالای تنش نظامی محسوب گردیده وبر محاسبات امنیتی و اقدامات عملی دشمن اثری غیرقابلانکاری داشته باشد.
کلام آخر اینکه در سیاست بینالملل کنونی «صلح از لوله تفنگ برآمده» و تبعا ً توافق پایدار نه صرفاً محصول مذاکره و قواعد انتزاعی حقوقی یا قولهای دیپلماتیک، بلکه نتیجه موازنه واقعی قدرت، ظرفیتهای راهبردی و محاسبه دقیق هزینهها در نظام بینالملل خواهد بود. فلذا ضروری است که از یاد نبریم، تنها راه دست یافتن به چنین موازنهای برای ایران، چه در میدان دیپلماسی و چه در میدان رزم حفظ سه دستاورد اساسی، یعنی توان و «تسلیحات دفاعی» جهت جنگ نامتقارن، «استمرار کنترل بر تنگه هرمز» و «حفظ ذخایر غنیشده اورانیوم» و توان و امکان ارتقای غنیسازی فوری آن خواهد بود. فلذا این سه مقوله جزو داراییهای حیاتی غیرقابل مذاکره ایران بوده و نباید اجازه داد که دشمن آنچه را که عاجز از به دست آوردن آن در میدان نبرد بوده را بتواند با خدعه و فریب، در مذاکره به دست بیاورد و حفظ این سه دارایی استراتژیک است که میتواند ظـهور ایران را به عنوان چهارمین ابرقدرت جهان در نظام بینالملل فعلی تثبیت نماید.
دکتر مجتبی شجاعتی ثمرین
حقوقدان