مقاله اخیر مایکل بکلی و هال برندز در فارین افرز با عنوان «هارتلند در برابر ریملند»، اگرچه در ابتدا بازگشتی به یک نظریه کلاسیک ژئوپلیتیک به نظر میرسد، اما بررسی تحلیلی پیشِ رو نشان میدهد که این مقاله در واقع روایتی راهبردی برای تعریف میدان اصلی رقابت قدرتها در نظم جهانی آینده و روشن شدن جایگاه ایران در نظم جدید جهانی است.
در این برداشت، جهان بار دیگر حول این پرسش سازمان مییابد که چه کسی بر اوراسیا، مسیرهای انرژی، کریدورهای تجاری، تنگهها، بنادر، زنجیرههای فناوری و مناطق پیرامونی آن مسلط خواهد شد. به زبان ساده، هارتلند همان عمق خشکی اوراسیاست. جایی که چین، روسیه، آسیای مرکزی و پیوندهای زمینی قدرت شکل میگیرد. ریملند نیز کمربند پیرامونی اوراسیاست که از اروپا و مدیترانه تا خلیج فارس، اقیانوس هند، شرق آسیا و اقیانوس آرام را در بر میگیرد و آمریکا و متحدانش میکوشند از طریق دریا، پایگاهها، متحدان، مسیرهای کشتیرانی و فناوری، قدرتهای خشکیمحور را مهار کنند.
در این نقشه کلان، ایران یک کشور حاشیهای نیست. ایران دقیقاً در نقطه اتصال هارتلند و ریملند قرار دارد. زیرا از شمال به قفقاز، خزر، روسیه و آسیای مرکزی متصل است. از شرق به افغانستان، پاکستان، چین و مسیرهای زمینی اوراسیا و از غرب به عراق، شام و مدیترانه و از جنوب به خلیج فارس، تنگه هرمز و اقیانوس هند مرتبط است. به همین دلیل، ایران نه فقط یک بازیگر منطقهای، بلکه یک گره ژئوپلیتیکی در منازعه بزرگتر قدرتهاست. هر کس بخواهد درباره آینده اوراسیا، امنیت انرژی، کریدورهای شمال ـ جنوب و شرق ـ غرب، یا توازن قدرت در خلیج فارس سخن بگوید، ناگزیر باید ایران را در محاسبه خود وارد کند.
اهمیت تنگه هرمز در همین چارچوب روشن میشود. هرمز فقط یک آبراه نیست؛ محل برخورد دو منطق ژئوپلیتیکی است. از نگاه آمریکا، هرمز بخشی از ریملند جهانی است که در کمربند دریایی پیرامون اوراسیا که باید برای تجارت، انرژی، نیروی دریایی و متحدان واشنگتن باز، قابل پیشبینی و خارج از کنترل انحصاری ایران باقی بماند. از نگاه ایران، هرمز یکی از مهمترین اهرمهای حاکمیت، امنیت و بازدارندگی ملی است؛ زیرا کشوری که سالها با تحریم، تهدید، جنگ و فشار مواجه بوده، نمیتواند نسبت به حیاتیترین گذرگاه انرژی جهان در کنار مرزهای خود بیتفاوت باشد.
از این منظر، نزاع امروز بر سر هرمز فقط اختلافی درباره عبور کشتیها نیست. نزاع بر سر این است که آیا ایران در نظم آینده منطقه بهعنوان قدرتی دارای حق نقشآفرینی پذیرفته میشود یا باید صرفاً تحملکننده قواعدی باشد که آمریکا و متحدانش تعریف میکنند. اگر آمریکا بتواند هرمز را بدون توجه به ایران اداره کند، عملاً یکی از مهمترین اهرمهای ژئوپلیتیکی ایران را بیاثر کرده است. اما اگر ایران بتواند امنیت هرمز را به ترتیباتی پیوند بزند که در آن حق، نقش و منافع آن به رسمیت شناخته شود، آنگاه از یک موقعیت جغرافیایی به یک قدرت سیاسی و چانهزنی دست یافته است.
عصبانیت اخیر ترامپ را نیز باید در همین چارچوب دید. خشم او فقط واکنشی شخصی به شعارهای مراسم تشییع یا تهدیدهای لفظی نبود. ترامپ با صحنهای روبهرو شد که روایت مطلوب آمریکا را مخدوش میکرد. آمریکا و رژیم صهیونیستی میخواستند نشان دهند که ایران پس از جنگ، ترور، فشار اقتصادی و تهدید نظامی، در وضعیت ضعف، انفعال و امتیازدهی قرار گرفته است. اما تشییع گسترده رهبر شهید در ایران و عراق، همراه با استمرار نقشآفرینی ایران در هرمز، پیام دیگری داد. ایران توان بالای بسیج اجتماعی، قدرت نمادین، عمق منطقهای و اهرم ژئوپلیتیکی دارد.
این همان چیزی است که برای ترامپ ناخوشایند است. او میخواهد ایران را در جایگاه کشوری بنشاند که باید میان تسلیم یا فشار بیشتر یکی را انتخاب کند. اما ایران با تشییع میلیونی، با پیوند اجتماعی در ایران و عراق، و با تأکید بر نقش خود در هرمز، نشان داد که مسئله ایران فقط یک پرونده هستهای یا یک نزاع دوجانبه با آمریکا نیست. ایران بخشی از موازنه بزرگتری است که از خزر تا خلیج فارس و از آسیای مرکزی تا مدیترانه امتداد دارد. ازاینرو، اهانتهای ترامپ بیش از آنکه نشانه قدرت باشد، نشانه عصبانیت از این واقعیت است که ایران، برخلاف انتظار، از نقشه ژئوپلیتیکی منطقه حذف نشده است. با این حال، ایران باید از این موقعیت با دقت استفاده کند. داشتن موقعیت ژئوپلیتیکی بهتنهایی کافی نیست. بسیاری از کشورها موقعیت مهم داشتهاند، اما به دلیل ضعف داخلی، ناهماهنگی راهبردی، وابستگی اقتصادی یا خطای محاسباتی، نتوانستهاند آن را به قدرت پایدار تبدیل کنند. ایران باید بداند که تنگه هرمز اگر درست مدیریت شود، اهرم قدرت است؛ اما اگر بهگونهای مدیریت شود که کشورهای خلیج فارس، اروپا، چین، هند و دیگر مصرفکنندگان انرژی را علیه ایران متحد کند، ممکن است بهانهای برای فشار گستردهتر شود.
توصیه نخست برای ایران این است که جایگاه خود را بهعنوان «قدرت لولایی» میان هارتلند و ریملند تعریف کند. ایران نه باید به پیادهنظام هیچ بلوکی تبدیل شود و نه باید خود را از منازعه جهانی کنار بکشد. موقعیت ایران ایجاب میکند که هم با قدرتهای اوراسیایی مانند چین و روسیه روابط راهبردی و اقتصادی عمیق داشته باشد، هم با همسایگان خلیج فارس ترتیبات امنیتی و اقتصادی قابل دوام بسازد، و هم هزینه بیاعتنایی آمریکا به نقش ایران را بالا ببرد. هنر سیاست خارجی ایران باید این باشد که از رقابت قدرتها برای افزایش استقلال خود استفاده کند، نه آنکه در رقابت آنها مصرف شود.
توصیه دوم، تبدیل هرمز از ابزار تهدید صرف به چارچوبی برای نظمسازی منطقهای است. ایران باید ابتکار امنیت دریایی خلیج فارس را با محوریت کشورهای ساحلی مطرح کند؛ ابتکاری که در آن امنیت کشتیرانی، عدم استفاده نظامی علیه کشورهای منطقه، حفاظت از زیرساختهای انرژی، سازوکار ارتباط اضطراری، و بررسی حوادث دریایی گنجانده شود. چنین طرحی، هم حق ایران را در امنیت هرمز تثبیت میکند و هم مانع میشود آمریکا خود را تنها ضامن نظم دریایی معرفی کند.
توصیه سوم، تقویت کریدورهای زمینی و ژئواکونومیک ایران است. اگر ایران فقط بر هرمز تکیه کند، قدرتش تکبعدی میشود. اما اگر هرمز را با کریدور شمال ـ جنوب، اتصال به آسیای مرکزی، قفقاز، عراق، سوریه، پاکستان، هند و چین پیوند بزند، آنگاه ایران از یک کشور دارای تنگه به یک چهارراه ژئواکونومیک تبدیل میشود. در منازعه هارتلند و ریملند، کشوری برنده است که فقط نقطه انسداد نباشد، بلکه مسیر اتصال نیز باشد.
توصیه چهارم، کاهش آسیبپذیری داخلی است. هیچ ژئوپلیتیکی بدون اقتصاد مقاوم، بودجه قابل اداره، نظام بانکی سالم، انرژی پایدار، ارز قابل مدیریت و سرمایه اجتماعی فعال دوام نمیآورد. آمریکا دقیقاً میکوشد ایران را در وضعیتی نگه دارد که نه جنگ کامل باشد و نه صلح کامل؛ وضعیتی که اقتصاد را در بلاتکلیفی فرسوده کند و نارضایتی اجتماعی تولید کند. پاسخ ایران فقط در میدان خارجی نیست؛ در اصلاح حکمرانی اقتصادی، مهار ناترازیها، حمایت از تولید، تأمین معیشت مردم و بازسازی اعتماد عمومی نیز هست.
توصیه پنجم، بازدارندگی سنجیده و دیپلماسی از موضع قدرت است. ایران باید نشان دهد که حذف یا تضعیف نقش آن در هرمز، خلیج فارس و نظم منطقهای هزینه زیادی دارد. اما این هزینهسازی باید سنجیده، قابل توضیح و در چارچوب دفاع از حقوق ملی باشد تا به اجماعسازی علیه ایران منتهی نشود. قدرت واقعی آن است که هم طرف مقابل را از تجاوز بازدارد و هم مسیر مذاکره عادلانه را باز نگه دارد.
درنهایت، مقاله هارتلند در برابر ریملند برای ایران یک پیام روشن دارد و آن اینکه جهان وارد دورهای شده است که جغرافیا دوباره به سیاست بازگشته است. کشورهایی که موقعیت خود را بفهمند، آن را به قدرت تبدیل میکنند؛ و کشورهایی که موقعیت خود را بد مدیریت کنند، به میدان رقابت دیگران تبدیل میشوند. ایران در یکی از حساسترین نقاط این نقشه قرار دارد. تنگه هرمز، خلیج فارس، خزر، کریدورهای شمال ـ جنوب، پیوند با عراق و شام، و اتصال به آسیای مرکزی، همه اجزای یک قدرت بالقوهاند.
عصبانیت ترامپ نیز دقیقاً از همینجاست. زیرا او با کشوری مواجه است که قرار بود تحت فشار از محاسبات بزرگ حذف شود، اما هنوز در قلب محاسبات هارتلند و ریملند حضور موثر دارد. وظیفه ایران این است که این حضور را از یک واقعیت جغرافیایی به یک راهبرد ملی تبدیل کند. راهبردی که هم امنیت را حفظ کند، هم اقتصاد را نجات دهد، هم همسایگان را از پیوستن به ائتلاف ضد ایرانی بازدارد و هم آمریکا را وادار کند که ترک مخاصمه و پذیرش نقش ایران را کمهزینهتر از ادامه فشار بداند.
دکتر داوود منظور